تاریخ انتشارچهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹ - ۰۹:۲۸
جنس قصه‌های کرونایی‌اش متفاوت است، متفاوت‌تر از همه جهادی‌هایی که در این هشت ماه راوی خاطراتشان از حضور داوطلبانه در بیمارستان های کرونایی شده بودیم
وقتی داش‌مشتی‌ها پرستار کرونایی‌ها می‌شوند
به گزارش خبر24 جنس قصه‌های کرونایی‌اش متفاوت است، متفاوت‌تر از همه جهادی‌هایی که در این هشت ماه راوی خاطراتشان از حضور داوطلبانه در بیمارستان های کرونایی شده بودیم. نه طلبه است نه بسیجی یا به قول معروف بچه حزب‌اللهی، لحن کلامش شبیه داش مشتی هاست . وقتی می پرسیم چه شد سر از بیمارستان کرونایی ها در آوردی، یک راست سر اصل مطلب می رود؛«تو مرام ما نیست ببینیم پرستارها از پا بیفتند و کسی نباشد به داد بیماران کرونایی برسد و آن وقت ما کاری نکنیم. اینطوری شد که با حساب امروز، 5 ماهه دربخش بیماران کرونایی خدمت می کنیم.»

کمی که جلوتر می رویم تازه دستمان می آید چه ماجرایی پشت حضور این جوان در بیمارستان و خاطره هایش است. روایت های "میثاق" ثابت می کند در این روزهای کرونایی با همه تلخی ها، آمارهای غم انگیز و از دست دادن ها، قصه های ناب و شیرین هم کم نیست.

روایتی متفاوت از یک لوتی جهادگر

حجت الاسلام عقدایی مسؤول قرارگاه جهادی بقیة الله (عج) می گفت ماجرای میثاق با همه جهادگران گروه ما فرق دارد. بر و بچه های ما یا طلبه اند یا بسیجی، اما میثاق تا همین چند سال قبل از بچه های شر و شور محله شان بوده، از آن جوان هایی که دنبال لوتی گری بوده و بعضی وقت ها هم برای آنکه حق کسی را بگیرد راه را کج می رفته و دعوای اساسی راه می انداخته، اما حالا به قول خودش یک لوتی جهادگر است.

باور می کنید جوانی که زمانی دنبال دعوا و به قول خودش عشق لاتی بوده، آنقدر تغییر کند که بی سر و صدا از صفر تا صد، پای کار ساخت یک روستای صد در صد تخریب شده زلزله کرمانشاه بایستد؟ یا چند ماه کار و زندگی اش را رها کند و زندگی اش را وقف خدمت به مردم سیل زده عین دو اهواز کند؟ این جوان حالا آنقدر عاشق پیشه شده که در خدمت به مردم روی دست خیلی از جهادگران  با سابقه زده. سرصحبت را که با او باز کنید حرف های شنیدنی برای گفتن دارد.



و خدایی که کریم است و رحیم ‌است ‌و غفور است ‌و ودود

قبل از آنکه خاطرات «میثاق ناصری» از حضور 5 ماهه در بخش بیماران کرونایی را بپرسیم بی مقدمه از گذشته اش جویا می شویم و از اتفاقی که دنیایش را تغییر داد. با چند جمله از گذشته اش عبور می کند و به امروز می رسد؛«آرام و قرار نداشتم، کمی شر و شور و دعوایی بودم، در محله مان شلوغ می کردیم. اما آخرش را بگم، من اراذل نبودم و از نوجوانی نوکر در خانه اباعبدالله(ع) بودم.از وقتی یادم هست محرم و صفر پاتوق ما می شد هیأت محله و ذکر حسین(ع). اصلا می دانی همان گریه ها و عشق به امام حسین(ع) معجزه کرد و خدا خواست من لایق نام جهادگر شدم. وگرنه من کجا و جهاد کجا؟ من کجا و خدمت به بیماران کرونایی کجا. دست حاجت که بری پیش خداوندی بر... که کریم است و رحیم ‌است‌ و غفور است‌ و ودود...» ما را مهمان یک بیت شعر می کند و ادامه می دهد :«اینجا در بیمارستان هم هر روز در خانه اهل بیت و امام حسینم، می پرسید چطور؟» 



ماجرای جهادگر و پیرغلام بدحال کرونایی و معجزه ذکر یا حسین(ع)

حالا صدایش می لرزد. غرور مردانه هم از پس بغضش بر نمی آید وبا همان صدای لرزان می گوید: «هر روز روضه می بینیم  و روضه می خوانیم. همین امروز یک پیرمرد بدحال را در بیمارستان بستری کردند. مداح قدیمی بود و از آن پیرغلام های با صفای امام حسین(ع).سخت نفس می کشید. بیماران کرونایی بدحال وقتی نمی توانند نفس بکشند بیقرار می شوند، در همان حال بیقراری بی اختیار ماسک را از روی صورتشان بر می دارند، خودشان را به این طرف و آن طرف تخت می کوبند. پرستاران مجبور می شوند دست و پایشان را به تخت ببندند. چون حتی یک لحظه هم نباید ماسک را از روی صورتشان بردارند. دست های پیرغلام را به تخت بسته بودند. رفتم جلو. دستم را در دستش قفل کردم. در گوشش بلند گفتم یاحسین(ع). در همان حال بیقراری آرام آرام اشک از گوشه چشمش لغزید. نیم ساعتی کنارش بودم.هر دقیقه یک بار در گوشش می گفتم یا حسین(ع). این ذکر، پیرغلام را کمی آرام تر می کرد. برای بیماران بدحال کاری از دستم بر نمی آید، جز توسل به اهل بیت.»  



بریم اردو! جهادی ها کار کنند، ما هم خوش می گذرانیم

در میان همه خاطرات و روایت ها، ماجرای اولین سفر جهادی میثاق شنیدنی است.اینکه چه شد میثاق شر و شور و دعوایی جهادگر شد؛ «اصلا نمی دانستم جهادگران چه کسانی هستند و چه کاری انجام می دهند. آن زمان یک طورهایی چشم دیدن بچه بسیجی ها را هم نداشتم. همه هم و غمم این بود ادای گنده لات ها را دربیاورم. بهمن 6 سال قبل خواهر جوانم در اثر یک اتفاق از دنیا رفت و ما داغدار شدیم. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. حال روحی ام بد بود. چند روز قبل از تعطیلات عید، یکی از بچه محل ها سراغم آمد و گفت بیا با اردوی بچه های جهادی به کرمانشاه برویم، شاید کمی حال و هوایت عوض شود.گفتم من کجا و اردوی جهادی کجا آخه! گفت بیا بریم اردو. جهادی ها کار می کنند ما هم خوش می گذرانیم! دل را به دریا زدم و به روستای" کلات مالک" در شهرستان کهنوج رفتیم.

دو سه روز اول مات و مبهوت جهادی ها بودم. از صبح زود تا شب کار می کردند. من هم در روستا گشت و گذار می کردم و به قول دوستم خوش می گذراندم. صبح روز چهارم همراه جهادی  ها به یک خانه رفتیم. سیستم برق کشی نداشتند. خانه شان تاریک بود. من برق خوانده ام. گفتم برق کشی با من. هم فال بود هم تماشا. سیم کشی برق را آماده کردم و خانه روشن شد. یک پنکه سقفی داشتند که خراب بود. پنکه را هم درست کردم و اهل آن خانه با گریه از من تشکر کردند، گفتم فاتحه برای خواهرم بخوانید. اشک شان بند نمی آمد.

 آن روز به من مزه کرد. به بچه ها گفتم از فرد من هم همراهتان می آیم. روز بعد هم همراهشان رفتم و کلی کار انجام دادم. دوباره همان دعاهای از ته دل محرومان روستا و لبخند بچه ها و اشک شوق  از اینکه تلویزیون خراب و خاک خورده خانه بعد از چند ماه روشن شده و... اینطور شد که کم کم کار جهادی زیر زبانم مزه کرد. یادم می آید ایام فاطمیه بود و هرشب بعد از پایان کار جهادی ها در خانه یکی از روستایی ها هیات برگزار می کردند. آن سفر جهادی و هیات ها و روضه های حضرت فاطمه زندگی ام را از این رو به آن رو کرد و وقتی برگشتم دیگر آن میثاق سابق نبودم. شدم پای کار گروه های جهادی و در این 6 سال توفیق خدمت نصیبم شد.»



غبطه به حال بیمار کرونایی  

بعد از ماجرای پیوستنش به قافله عشاق، جهادگر سلامت بعد از یک روز نفس گیر در بخش بیماران کرونایی راوی خاطرات می شود و می گوید:« امروز کامم با این خاطره حسابی تلخ شد اما غبطه خوردم به حال آن بیمار. چند روزی از بستری بیمار 52 ساله می گذشت. با هم رفیق شده بودیم. امروز حالش خوش نبود. رفتم کنارش. ماسک روی صورتش بود و اشاره کرد کنارش بنشینم. غذا می خواست. پرستار گفت اکسیژن خونش پایین است. ماسک اکسیژن باید روی صورتش باشد.با احتیاط به او سوپ بده. یک قاشق سوپ به او می دادم و دوباره ماسک اکسیژن را روی صورتش می گذاشتم. اکسیژن خون را چک می کردم. خلاصه 10 قاشق سوپ دادن به آن بیمار، بیست دقیقه طول کشید. حالش  کمی جا آمد و آرام گرفت. با همان ماسک روی صورت گفت برام زیارت عاشورا می خونی؟ کنارش نشستم. چند فراز از زیارت عاشورا را برایش خواندم، گفت دعای فرج هم می خوانی؟ دعای فرج را هم بلند بلند برایش خواندم و او با همان حال ناکوکش زیر لب زمزمه کرد. رفتم سراغ باقی کارها و سر زدن به بیماران دیگر. سه ساعت بعد برگشتم تا سری به او بزنم، دیدم تختش خالی است. پرستار گفت یک ربع بعد از رفتن شما، ایست قلبی کرد و از دنیا رفت. گریه ام گرفت. پیرمرد آگاه شده بود از رفتنش.از من خواست زیارت عاشورا و دعای فرج برایش بخوانم.»

از ماساژ بیماران کرونایی تا نظافت زمین و سرویس بهداشتی

بخشی از حرف هایش شبیه همان حرف هایی  است که هر روز پزشکان و پرستاران از وضعیت بد بیمارستان ها و مرگ بیماران کرونایی می گویند و گوش خیلی ها هم بدهکارش نیست. وقتی می پرسیم شما در بیمارستان چه می کنید؟ می گوید:« فقط کافیست پرستار و بیمار لب تر کند، هر کاری بگویند انجام می دهم. لباس بیمار را عوض می کنم، آنهایی که حالشان کمی بهتر شده را حمام می کنم، زمین را تمیز می کنم. دستشویی ها را ضدعفونی می کنم. هر وقت هم کاری نداشته باشم یک یه یک کنار بیماران کرونایی می روم و دست و پایشان را ماساژ می دهم، با آنها که استرس دارند گپ می زنم و شوخی می کنم. ای کاش آنقدر جهادگر و داوطلب در بیمارستان ها باشد که بیماران تنها نمانند. خیلی از بیماران از ترس و اضطراب بدحال می شوند و نفس کشیدن برایشان سخت می شود. ما جهادگر پای کار کم نداریم. ای کاش به ازای هر سه بیمار یک جهادگر باشد که به آنها برای گذراندن لحظات سخت بیماری کمک کند.»
24-news.ir/vdci3qa5.t1a3z2bcct.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

نرخ طلا و ارز